اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است 
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

خداوندا!
این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و
این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.
خدایا!
این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز
در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .
خدای من!
این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و
این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟
خدایا!
این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه
حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام
جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان
نمی کند
خدایا!
دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد؟
و پایی که در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاک به شوق
تو در آویخته به چه امید در دیار غیر رحل اقامت افکند؟
اشک اضطرار مرا چه چیز جز دستهای پاسخ تو خواهد سترد؟ و این قلب
درد آغشته از فراقت را چه چیز جز نسیم مهر تو جان خواهد بخشید؟
خدایا!
زنگار گناه از آیینه دل چه چیز جز عفو تو خواهد زدود؟
خدایا!
این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع
سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند.
من اینک امید از هر چه غیر تو بریده ام و بر در خانه کرم تو به تضرع
ایستاده ام.
خدای من!
مرا از تو چشم یاری هست و همو مرا بدینجا آورده است.
اینجا، که گرد گامهای تو بر صورت خسته من نشیند و بوی بهار تو در
مشام درختانِ به خشکی گراییده من بپیچد.

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای اشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بربیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند


تنهـاترين شمعم ، آشفته و شيـدا
تنهـاترين شعرم ، ننوشتـه و زيبـا
تنهـاترين حرفـم بر روي لبهـايت
تنهـاترين رازم ، ناگفتـه و ناخوانـا
تنهـاترين نورم در صبح چشمانت
تنهاترين فرياد ، كم حرف و پرمعنا
تنهـاترين اميـد بر يك دل خستـه
تنهـاترين آواز ، تنهـاترين نجــوا
تنهـاترين شعـرم در دفتـر ايـام
تنهـاترين شاعـر ، تنهاترين تنهــا

بگذارید بگریم
بگذارید بگریم به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سرو سامانی خویش
غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
زنده ام باز پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گران جانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیمو زدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
اندر این بحر بلا ساحل امیدی نیست
تا بدان سو بکشم کشتی طوفانی خویش


رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن 
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو 
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو 
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن 
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا 
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی 
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام 
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
|